من کجام ؟تو کجایی؟ما کجاییم ؟

ما کجاییم؟2
نویسنده : خوشحال - ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳
 

یه شب از شبای سرد زمستون که باز زد به سرم از خونه تا جهار راه بهار پیاده رفتم. تو راه برگشت که بازم پیاده بودم یه پسر رو دیدم که کنار پیاده رو نشسته بود و یه ترازو جلوش بود و سخت مشغول مشق نوشتن! همون مشق شبی که من رو میز و تو اتاق و زیر نور چراغ مطالعه می نوشتم!

چون خسته بودم و نظرم بهش جلب شد واستادم .

_ سلام خسته نباشی اسمت چیه؟

(صداش یه جور خاص بود یه غرور مردونه به همراه یه سادگی بچگونه)

_حمید.

_کلاس چندمی حمید؟

_سوم .میخوای بکشمت؟

_من خندیدم گفتم مگه نقاشی که میخوای منو بکشی؟!

(خندید ولی بازم یه طور خاص)

_برو رو ترازو تا بهت بگم چند کیلویی.................. 57

(چه عجیب همیشه فکر میکردم این ترازو ها دقیق نیست و وزن رو اشتباه مشخص میکنه ، یعنی تا حالا دو یا سه بار این طوری بود اما ترازو حمید درست درست و میزون بود چون شب قبل با ترازو دیجیتال خودمو وزن کرده بودم اخه رژیم دارم.)

_ایول چه با حال ! درست گفتی .......... ولی وای حمید من پول همراهم نیست !!(بهم نگاه کرد چون من واستاده بودم و اون نشسته بود  یه حس بدی بهم دست داد)

نشستم کنارش گفتم من پول همراه م نیست ولی بیا یه بسته ادمس دارم مال تو به خدا 500 تومنه قیمتش!

_خوب باشه بده.

(دوباره مشغول نوشتن شد اصلا انگار من وجود نداشتم و ادامس رو هم گذاشت تو کیفش.خیلی خونسرد .)

_حمید ؟چند تا خواهر و برادرید؟

_5 تا .

(جواباش کوتاه بود مختصر انگار میلی به حرف نداشت.)

_چند تا خواهر چندتا داداش؟بزرگترن یا کوچیکتر؟

_دوتا خواهر دارم دوتا داداش. زهرا بزرگست بعد منم بعد رضا بعد فاطمه.

_اخی پس تو پسر بزرگه ای؟خونه تون کجاست حمید؟چرا تو شبا میای این جا با یه ترازو؟

_تو میخوای دوباره بری رو ترازو؟

(انگار با این سوالش میخواست بهم بگه زیادی صمیمی شدی!)

_خدا رو شکر این جا شلوغه آدمای زیادی میرن و میان مگه نه؟

_باید خدا رو شکر کنم که مردم این جا وزنشون واسشون خیلی مهمه.

(چه جوابی داد! کف کردم.)

_درس میخونی؟کلاس چندمی؟

_سوم.

_دوست داری چیکاره بشی؟

(بر خلاف بقیه جواباش که از رو بی حوصلگی بود این بار سرشو آورد بالا و جواب داد.)

_خلبان. میخوام همیشه بالا باشم نه این پایین.

(خندیدم و گفتم اره خلبانی خیلی شغل خوبیه من یکی از فامیلام خلبان خیلی هم کارشو دوست داره.انگار با این جمله یه الفتی بینمون برقرار شد خنده اومد رو لبش و مهربون تر شد.)

_تو این جا چیکار میکنی؟چرا پول همرات نیست؟چرا پاچه هات این قدر کثیفه؟

_من از خونه زدم بیرون برم پیاده روی کیف پولم رو برنداشتم.اخه الان خیلی وقته دارم پیاده روی میکنم.واسه همین کثیفه(از دقتی که به سرو وضعم کرد خوشم اومد!شروع کردم به تمیز کردن پاچه های شلوارم.)

(با یه حالت خاص پرسید؟)

_دلت گرفته بود؟منم گاهی شبا که دلم میگیره از سر چهاراه تا خونه پیاده میرم.

_اره یکمی .تو چرا دلت بگیره تو که هنوز خیلی سنت واسه گرفته شدن کمه!

_مگه به سن و ساله؟دله دیگه میگیره ! لامصب واسه گرفتنش دلیل زیاده...

(انگار خواست دلیل گرفتن دلش رو بگه اما یه غروری نگه اش داشت.)

_تو شوهرداری؟

_نه! این روزا  مرد کمه.

_اره این روزا حتی بین مردا هم مرد کمه!شوهر نکن شوهر بکنی تازه اول بدبختی واست ؛جهاز میخوای ،شوهرت بیاد غذای خوب میخوای بزاری جلوش،جا واسه خواب میخوای،کره و پنیر واسه صبحانه میخوای ،لباس خوب میخوای ،باید خواهر و برادراتو ساکت بکنی جلو صاب خونه ابرو داری کنی  از احمد اقا نسیه بگیری همش هم دروغ بگی ... طفلک زهرا(این اخری رو یواش گفت .)طفلک مامان(این یکی رو اون قدر اروم گفت که من خیلی خیلی سخت فهمیدم چی گفت.)

............................. یه سکوت طولانی انگار تو فکرای خودش غرق شد و منم رفتم تو فکر خودم راست میگن مردی به سن و سال نیست !

(برگشت باز یه جور خاص نگاهم کرد ولی این نگاه با نگاهای قبلش فرق داشت .)

_پاشو برو خونه تون شبه .پاشو

(باورم نشد اما واقعا تحت تاثیر نگاهش و لحن حرف زدنش پاشدم)

_حمید هر شب میای این جا؟(میخواستم فردا شب بیام پولشو بهش بدم)

جواب نداد و دفتر و کتابشو جمع کرد و پاشد و رفت.شوکه شدم حتی نشد برم دنبالش تا ازش بپرسم میاد یا نه؟

فردا شب وقتی رفتم همون جایی که دیشب دیده بودمش واقعا احساس کردم جای یه مرد کنار پیاده رو رو زمین با یه ترازو خالیه!

 

 


 
comment نظرات ()

 
ما کجاییم؟1
نویسنده : خوشحال - ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢
 

خیلی سر و صدا بود کلی دختر و پسر کنار هم نشسته بودند همگی خوشحال و خوشگلو من میون اونا یک جوجه اردک خیلی کوچیک بودم که به دنبال مامانم از این میز به اون میز میدوویدم.بعضی هاشون با مهربونی میگفتن :اخی چه دختر کوچولوی نازی اسمت چیه؟ منم میگفتم:محبوبه . بعضی ها اصلا اعتنایی به من نداشتند نگاه میکردند اما نمیدیند.انگار من نبودم! و بعضی ها با دیدین من شروع به خنده میکردن! نمی دونم شاید به لباسام میخندیدن و شاید به سر و وضع بهم ریخته ام ولی میدونم که حرف ادما واسم مهم نبود من فقط به خاطر اینکه بین ادم بزرگا بودم و  جایی میرفتم که بهش میگفتن  تریا و با کلی میز و صندلی و دختر و پسر که توش چیزی میخوردن و پول خرج میکردن! خوشحال بودم.

چه قدر زود قاطی ادم بزرگا شدم.

یهو پسری که گفت اسمش بهزاده صدام زد:اهای!  اهای ! پاشو خوابی؟پاشو دیگه الان مامانم اینا میان پاشو برو.!!!

چشام رو باز کردم دیگه سر و صدا نبود شلوغ نبود صندلی نبود.من بودم و تخت و بهزاد.


 
comment نظرات ()

 
بی کرانه ها!
نویسنده : خوشحال - ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱
 

همیشه به سوی بی کرانه ها حرکت میکنی! اما در راه چیزی ،کسی تو را مانع میشود.

آنگاه است که به خود میایی خود می شوی، و به راهت و اندیشه ات و آنچه تو را غایت است می اندیشی .

تولستوی درست میگوید که: در ساحل زندگی همواره نمیتوان و نباید لنگر انداخت.

رودی شو در حرکت و به سوی بیکران دریاها...


 
comment نظرات ()

 
صبور باش
نویسنده : خوشحال - ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٩
 

سلام

خوبین دوستان؟وای راستش من یکمی خوب نیستم یکمی دلم گرفته نه از اون دل گرفته گی ها اها!که با فنر و لوله باز کن باز میشه!سبز

از این گرفتگی ها که چرا ادما به هم احترام نمیزارن!

چرا با علایق هم توهین میکنن ؟چرا هم نمیتونن تفکرات خودشون رو قبول کنن هم اطرافیان رو ؟

وااااااااااااای چرا درباره چیزی که نمیدونن قضاوت میکنن؟

چرا ادما این کارو با خودشون و اطرافیانشون میکنن؟

کاش یکمی سعی میکردیم دیدمون رو وسیع تر کنیم .

کاش همو بیشتر دوست داشتیم.قلب

راستش هر وقت دلم یکمی از کسایی که دربارم قضاوت میکنن میگیره این شعر سعدی یادم میاد:(حالا من خیلی خوشگل نیستم ریا نشه ولی کلا به نظرم چون افکار قشنگی دارم این شعر در باره منم صدق میکنه)

ناچار هرکه صاحب روی نکو بود        

 هرجا که بگذرد همه چشمی بر او بود

ای گل تو نیز شوخی بلبل معاف دار    

 کانجا که رنگ و بو بود؛گفتگو بود

نفس آرزو کند که تو لب بر لبش نهی   

 بعد از هزار سال که خاکش سبو بود

پاکیزه روی در همه شهری بود و لیک                                 نه چون تو پاک دامن و پاکیزه خو بود

سعدی!سپاس دار و جفا بین و دم مزن                            کز دست نیکوان همه چیزی نکو بود.


 
comment نظرات ()

 
نگو
نویسنده : خوشحال - ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٦
 

همیشه فکر میکنم

رها ترین پرنده ام

نگو که اشتباه میکنم

نگو پری برای پر زدن نمانده است.

چرا که من همیشه در نگاه آسمان پریده ام .

به باورت نیاز نیست،ولی نگو

نگو که اشتباه میکنم.


 
comment نظرات ()

 
اشتیاق مبهم
نویسنده : خوشحال - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۱
 

تو ریختی به شکل آب بروی چشم های خواب

و من پریدم از خودم میان قطره های آب

تو چون نسیم در وزش به سطح گیسوان من

و من کبوتری شدم اسیر پنجه عقاب

بیا درون قلب من کمی مرا تکان بده

و فکر کن که کودکم به روی دست های تاب

شود که در تو حل شوم ؟سوال بی جواب من

بیا به حرمت دلم بده به پرسشم جواب

بیا نشان بده فقط تو در وجود من کمی

تویی که از تو غافل اند تمام شعر های ناب

وعاجزم ز خواندنت که مثل ابرها مبهمی

مرا فقط به نام کوچک خودم بکن خطاب

چه اشتیاق مبهمی که بی تو باز زنده ام

کنون که بسته بختمان به پای هردومان طناب


 
comment نظرات ()

 
یه روز میام
نویسنده : خوشحال - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۱
 

سلام.

میدونم چند وقته نیومدم مطلبی بزارم تو وبلاگ و از همه دوستایی که اومدن و سر زدن و متن جدید ندیدن عذر خواهم.

البته این تاخیر طولانی رو بزارید به حساب هم بد بودن حال و روز و احوالاتم هم درگیر درس و ترم جدید شدن هم مشکل خرابی این کامپوتر فلان فلان شده که هر کاریش کردم درست نشد که نشد!

الان هم با صد تا سلام و صلوات وصل شد به نت!

خلاصه اگه واسم دعا کنید انشالله زود زود میام .

میبوسمتون.

 


 
comment نظرات ()